|
|
|
|
|
با سلام.اين وبلاگ براي هميشه تعطيل شد دوستاني که تمايل دارن مي توانند به آدرس جديد وبلاگ من سر بزنن.با آرزوي موفقيت و شادکامي شما عزيزان.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:6 توسط دختر گمنام
|
||
|
|
|
|
|
اگه نميزنين تا سلام کنم خب دست کسي که بالا نيومد براي زدن من نه؟ پس سلام همتون خوبيد که؟ بعداً جبران ميکنم در اصل ميخوام اسم اين وبلاگ رو تغير بدم عشقي رو که هديه دادي من زير بارون چشام يه آرزو کاشته بودم زندگي باروني شده
بازم ميبينمتون. دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:49 توسط دختر گمنام
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:34 توسط دختر گمنام
|
||
|
|
|
|
|
چشمانت را براي زندگي مي خواهم. اسمت را براي دلخوشي مي خواهم. دلت را براي عاشقي مي خواهم. صدايت را براي شادابي مي شنوم. دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي ميخواهم. خودت را براي پرستش مي خواهم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:37 توسط دختر گمنام
|
|
||
|
|
|
|
|
مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم...روشنه روشن تو باشي منم باشم. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد. من توروبغلم کنم که نترسي.که سردت نشه.که نلرزي.اين جوري که تو تکيه دادي به ديوار.پاهاتم دراز کردي.منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.با پاهات محکم منو گرفتي.دو تا دستتم دورم حلقه کردي. بهت مي گم :چشماتو مي بندي؟ ميگي: آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم :برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي:آره بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم.رگ خودمو.مچ دست چپمو.يه حرکت سريع.يه ضربه عميق. بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم.تو چشماتو بستي.نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم.نمي بيني که سريع مي برم.نمي بيني خون فواره مي زنه.رو سنگاي سفيد.نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.تو داري قصه مي گي.من شلوارک پامه.دستمو مي ذارم رو زانوم.خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.قشنگه مسير حرکتش.حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.تو بغلم کردي.مي بيني که سرد شدم.محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.مي بيني نا منظم نفس مي کشم.تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.چشماتو باز ميکني مي بيني من مُردم. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بُکشم از سرد شدن . از تنهايي مُردن.از خون ديدن.وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.مُردن خوب بود آرومه آروم.گريه نکن ديگه.من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شديابعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.دلم مي شکنه.دل روح نازکه. نشکونش خب؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:34 توسط دختر گمنام
|
|
||