تبليغاتX
یه ذره دوسم داشته باش
چشمانت را براي زندگي مي خواهم.
اسمت را براي دلخوشي مي خواهم.
دلت را براي عاشقي مي خواهم.
صدايت را براي شادابي مي شنوم.
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي ميخواهم.
خودت را براي پرستش مي خواهم.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:37  توسط دختر گمنام  | 

مي دوني؟
 يه اتاقي باشه گرمه گرم...روشنه روشن
 تو باشي منم باشم.
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.
من توروبغلم کنم که نترسي.که سردت نشه.که نلرزي.اين جوري که تو تکيه دادي به ديوار.پاهاتم دراز کردي.منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.با پاهات محکم منو گرفتي.دو تا دستتم دورم حلقه کردي.
بهت مي گم :چشماتو مي بندي؟
ميگي: آره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم :برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي:آره بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم.رگ خودمو.مچ دست چپمو.يه حرکت سريع.يه ضربه عميق.
بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم.تو چشماتو بستي.نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم.نمي بيني که سريع مي برم.نمي بيني خون فواره مي زنه.رو سنگاي سفيد.نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.تو داري قصه مي گي.من شلوارک پامه.دستمو مي ذارم رو زانوم.خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.قشنگه مسير حرکتش.حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.تو بغلم کردي.مي بيني که سرد شدم.محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.مي بيني نا منظم نفس مي کشم.تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.
مي بيني ديگه نفس نمي کشم.چشماتو باز ميکني مي بيني من مُردم.
مي دوني ؟
 من مي ترسيدم خودمو بُکشم از سرد شدن .
از تنهايي مُردن.از خون ديدن.وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.مُردن خوب بود آرومه آروم.گريه نکن ديگه.من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شديابعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.دلم مي شکنه.دل روح نازکه. نشکونش خب؟؟

 

ميخوام خودمو بكشم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:34  توسط دختر گمنام  | 

نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي/نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي/نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند/نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند/نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي/نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:28  توسط دختر گمنام  | 

آسمان هم باشي بغلت خواهم کرد
فکر گستردگيه واژه نباش
همه در گوشه ي تنهاي من جا دارند!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:22  توسط دختر گمنام  | 

لبم از بوسه ي فريادي
که وا نکرده ام
سرخ ميشود
طنين فرياد تمام حنجره ها را
به سينه داغ ميزنم
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:20  توسط دختر گمنام  |